شهردار
هستم هنوز هم زیر این پهنه ی نیلگون و شعر می نویسم و هنوز هم همه ی ناشران سر باز می
زنند از چاپ شعرهایم اما هنوز نفس نفس وجودم بسته به ادبیات و سپید واره هاییست که
سیاهی روزگار را از یادم میبرند محترمانه و مشتاقانه دعوتید به خواندن جدیدترین اشعارم
انتخاب نام اشعار با شماست :
1-
خودم را
به هر راهی که می زنم
به تو می رسم
کاش شهردار بودم
آنوقت
ابتدای همه جاده ها
می نوشتم
به سمت خوشبختی
2-
توی چشم هایت
هزار آرزو پرسه می زنند
و
دور و برت
صد ها راه یکطرفه
نترس دخترم
فرشته که باشی
راهی به سوی آسمان خواهی یافت
حتی اگر
پرواز
به همه ی زبان های دنیا
لغتی ممنوعه باشد
3-
بهمن که فرو ریخت
ما نمردیم
اما
آرزوهامان
زنده به گور شدند
شاید برای همین
از ترس گروههای نجات
به دل سرما
پناه می بریم
4-
خنده هایم را
بعد از تو
به غمگین ترین دلقک های جهان
قرض می دهم
شای شبی
در آسمان خالی از ستاره ی شهری فراموش شده
باز با هم بخندیم
(( شکرخند ))
هندسه ی فضایی
از این به بعد دوست دارم نام شعرهام رو شما انتخاب كنید ممنون می شم از نظر هاتون :
شعر شماره ی یك :
چوپان دروغگو
کلاغ ها را
نمک گیر مزرعه ی سرسبزش کرده
تا اهالی ده
ناخودآگاه
خوابگرد هایی شوند
با توهم بیداری
روستا
جایی وسط کابوس و رویا
آرام
جان می دهد
(( پوریا ))
شعر شماره ی 2 :
از هندسه ی فضایی متنفرم
وقتی
من و تو خط های پاره شده ای هستیم
که نه توازی
نگاهمان را
از آشنایی با منظره ای جدید
دور نگه داشت
نه تقاطع
دست هامان را
به هم گره زد
تنافر ،
حسرتیست
که در صفحات کاغذ
جا نمی شود
((پوریا ))
یلدا سرایی با طعم چشم هایت
شعر شماره ی یک :
یلدا را به خاطر بسپار
دختری که
گرد و خاک می گیرد از
روزهای پایییز زده
تا زمین
با خیال راحت لباس عروس به تن کند
و من و تو جشن بگیریم
سر بریدن از پاییز با پنبه های نازک برف را
در شبی که قربانی قدوم زمستان
این ملکه ی سرد مزاج سپید پوش می شود
شعر شماره ی دو :
تلاقی چشم های سیاه ماست
یلدا !
تا می توانیم
پلک زدن را از یاد می بریم
تا همه ی ثانیه ها
در شب چشم هامان
بهانه ای باشد
برای جشن
شعر شماره ی سه :
مشکی شب
و سرخی لب هایت
که خون به جگر انار می کند
و سپیدی دست هایی که
شاید
ستاره های درخشانِ سیاره ای دیگرند
- یلدا -
اسم مستعار همه ی شب هاییست
که دنیا را پشت در
به حال خود رها می کنیم
تا طولانی ترین لحظات شیرینمان
به آنی بگذرد
همه ی شعر ها از شکرخند
هذیان
چهل سالگی
احساس می کنم
خزیدنِ پاییز زیرِ پوستت را !
امروز
خطوط پیشانی ات
صدای خش خش برگ هایی که
روزی سبز بودند را
تداعی می کنند !
با بغضی نشکسته ،
که بی شباهت نیست
به سکوت بلواری پر از
سپیدار های بدون برگ
و من هم انگار
ذائقه ام شاعرانه تر شده
که برگ ریزان پاییز را
باطراوت هیچ بهاری عوض نمی کنم
((شكرخند))
هذیان
همه چیز آنقدر طبیعیست
که شک می کنم
به اتفاقی که نیفتاده 1
به لرزشی که به جای چشم هایم
سر از دست های تو در آورده
و نسیمی که به جای نوازش موهای تو
سیلی به گونه های سردم میزند
سال هاست
کابوسِ غذرخواهیِ نکرده ام
یقه ی خواب هایم را گرفته
و جای خالی ات
صبح روز بعد
می شود شاهد اعترافاتِ جا مانده ام
که به درد هیچ کس نمی خورد
(( شكرخند))
برای دخترم
لینك صوتی قطعه ی سوم
برای دخترم تیراژه
((
بابای فراموشکار ))
برق چشم هایت
وقتی دعوتم می کنی
به تماشای آخرین نقاشی ات
روشنایی تمام شب های سرد زمستانی خانه را تضمین می
کند
ببخش بابا را
اگر گاهی فراموش می کند
باید برای تو
همان مرد خوشبخت و خندان باشد
که با مداد شمعی خلق می شود
روی دیوار های اتاق
(( یاد
داشتی برای سنگ قبری که سیاه نیست ))
ورود : بیست و هشتِ اردی بهشت هفتاد
خروج : شبی که دلیلی برای خط خطی کردن کاغذ ها
نمانده بود
شاعران هیچگاه ایستگاه را دوست نداشتند
اگر
مسافران ، بهانه ای برای شروع شعری نو نبودند
شاید پایان این سطر ها
جور دیگری به صندلی خالی ایستگاه نگاه کنید
شكرخند
(( کفش
دزد ))
خستگی هایم را
هرشب توی کفش های ورنی سیاه جا میگذارم
شاید دزدی به آپارتمان بزند
این خانه جایی برای کسالت ندارد
شكرخند
عاشقانه های پاییزی
لینك صدای شعرها با صدای شاعر
(( عاشقی با سکوت ))
هیچ صدایی شنیدنی تر از
شلوغ بازی نگاهم
در حصار چشم هایت نیست
وقتی که لب هامان
حروف الفبا را
در میانِ لرزش بیدهای مجنونِ این بیشه ی عاشقانه
جا میگذارند
((شكرخند))
(( دلتنگی پاییزی))
آبان هم بارانی طوسی اش را به تن کرده
تا برود
و من هنوز محو مهر تو ام
که پاییز را برایم
قابل تحمل تر کرده
صدای خش خشِ این برگ ها
و سوز سرما را
در هوای تو فقط
می شود نفس کشید
و شعری لبریز دلتنگی نسرود
(( شكرخند))
(( شعر نوشتن روی کاغذ خیس ))
تو می روی
و نبودت
حجم خالی این دفتر ها را
مثل روزهایم سیاه می کند
تا صورتم سرخ شود
با سیلی کلمات
که تو خیالت راحت باشد
رفتنت رنگ از رویم نبرده
(( شكرخند))
تبلیغات
